تبليغاتX
خدا و دیگر هیچ....

خدا و دیگر هیچ....
ارتباط با خدا و خوب زندگي كردن

" من رفتنی هستم ! "

دوست عزيزم اين متن رو با دقت بخون ازت خواهش ميكنم  ((خيلي زود دير ميشه ))

 

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
 

گفت : يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
 

گفتم : اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
 

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم
 

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
 

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
 

گفتم: خدا بزرگه، ایشالا که بهت سلامتي ميده
 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا بزرگ نيست؟
 

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
 

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
 

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
 

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
 

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
 

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
 

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
 

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
 

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
 

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
 

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
 

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
 

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
 

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
 

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
 

بعبارتی اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
 

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
 

گفتم: بله، اونجور که شنیدم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن، خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
 

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر،
وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
 

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
 

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
 

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟
 

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر، 
گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم، 
گفتن:نه، 
گفتم: خارج چي؟ 
و باز گفتند : نه!
خلاصه
 

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
 

برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...
حرص می زنند و دیگران را می آزارند ...


دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 12:39 ] [ مجيد نصيري ]

دیروز برای خدا کار میکردیم...


امروز...کاری با خدا نداریم...!!


دیروز به دنبال خدا بودیم...


امروز...خودمان را هم گم کرده ایم...!!


دیروز خدا بود و اخلاص...


امروز...الذی یوسوس فی صدور الناس...!!


دیروز با خدا دست میدادیم...


امروز...خدا را از دست میدهیم...!!


دیروز با خدای خوبیها دوست بودیم...


امروز...حتی مواظب خوبیهای خود هم نیستیم...!!

 

 مواظب خوبی هاتون باشید که یه وقت کم نشند!!

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 14:41 ] [ مجيد نصيري ]

   هنگامي كه در برابر نفس نفساني خود ضعيفیم .

و در برابر معاصي و زشتيها خيلي كوچك ميشويم .

به حال خودگريه كنیم . . . .

به هنگامي كه منكري را ميبينيم و آنرا انکار نميكنيم .

به حال خود گريه كنیم . . .

هنگامي كه با دو دنباله روي دنياي نيستي هستيم .

به حال خود گريه كنیم . . .

هنگامي كه در يك سكانس موثري چشمهايمان تحت تاثير قرار ميگيرن و اشكها جاري ميشوند .

اما بهنگام شنیدن صوت قرآن کریم بی تفاوت میگذریم . . .

به حال خود گريه كنیم . . .

به آن هنگام كه نمازمان بجاي عبادت تبديل به عادت مي شود

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 14:40 ] [ مجيد نصيري ]

مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست...»

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 13:10 ] [ مجيد نصيري ]
 

بنام مهربان ترین

تا می توانی سنگریزه بردار

هوا تاریک بود. سردار به همراه سپاهیان ش از میان ریگ زاری می گذشتند. سردار رو به سربازانش کرد و گفت:  از سنگریزه های این صحرا بردارید که فردا چه آنان که سنگریزه بر داشته اند و چه آنان که هیچ بر نداشته اند، اندوهگین خواهند شد.

عده ای از سربازان که به سردار اعتماد کامل داشتند تا جایی که توانستند سنگریزه بر داشتند و آنهایی که باورشان کمتر بود و تحمل بار اضافه را در خود نمی دیدند، از برداشتن سنگریزه ها شانه خالی کردند.

وقتی از صحرا گذشتند، سردار از آنان خواست سنگریزه ها را بیرون بیاورند. سنگریزه نبود. جواهرات گرانبهایی بودند که در آن تاریکی تشخیص داده نمی شدند .

آن عده که برداشته بودند ، ناراحت بودند که چرا بیشتر بر نداشته اند و آنها که بر نداشته بودند ، ناراحت از سرپیچی خود بودند.

سردار رو به آنها کرد و گفت:

"کار نیک هم مانند این سنگریزه هاست که بعد از گذر از دنیا ، سرمایه ای بی بدیل می شود و می تواند انسان را نجات دهد.

پس از گذر از تاریکی این جهان ، خواهیم فهمید چقدر فرصت های عالی برای نیکوکاری را از دست داده ایم"

حواستان به فرصت ها باشد .

دست های انسان هر چه پرتر ، زندگیش پر بارتر ...

فرصت ها جواهرند.

 

[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 14:0 ] [ مجيد نصيري ]

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکاران شان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند

رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دست خوش تغییر نمى‌شود.

زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 8:35 ] [ مجيد نصيري ]

خودم برایش می‌گویم  ......

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما

با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند

مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه

هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان

گفتیم قانون خانه را عوض کنیم ....

بقيه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 8:24 ] [ مجيد نصيري ]

رفتار و طرز برخورد، شالوده و پایه ی موفقیت است. یك انسان سخاوتمند با رفتار و منشی مثبت مطمئناً كامیاب خواهد شد. اگر رفتارتان را تغییر دهید، ادراكتان، اعمالتان، و زندگی تان را تغییر داده اید؛ و با تغییر تك تك زندگی ها، دنیا تغییر خواهد كرد.

در این مقاله ۳۰ نوع كار را عنوان می كنیم كه هر كدام فقط ۳۰ ثانیه زمان می برد. تصور كنید اگر میلیون ها یا بیلیون ها انسان روی زمین اگر فقط یكی از این كارها را انجام بدهند، دنیا چطور تغییر می كرد؟ به همین خاطر سعی كردیم راه های جدیدی برای رشد و پیشرفت شخصی به شما عنوان كنیم كه می توانید در كمتر از ۳۰ ثانیه آن ها را انجام دهید.

۱- تُن صدایتان را تغییر دهید. برای ۳۰ ثانیه سعی كنید نرم تر، آرام تر، و كمی خوشایندتر صحبت كنید. با نتایج شگفت انگیزی روبه رو خواهید شد.

 

بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 10:47 ] [ مجيد نصيري ]

گاه می رویم تا یرسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم

  

بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

 گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست

باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده

  

گاه رسیده ای و نمی دانی

و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای

مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است

 که گاهی هیچ وقت نمی شود

 و گاهی می شود بدون خواست تو

 

پدرم می گفت تصمیم نگیر.اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن

 نرسیدن است

اما

  

گاهی  آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است


گاه حتی  لازم است  بعد از نمازت فکر کنی  و ببینی پشت سر

اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

  

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی

 غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

 

 
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی

 با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و

 ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟


شاید هم  بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

 در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

 لازم است گاهی عیسی باشی

ایوب باشی

 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

 
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 

سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی


که محکم باشی پای هر خداحافظی
 

 
و یاد می گیری که خیلی می ارزی
 

  
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند

 و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند

 

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 17:39 ] [ مجيد نصيري ]

پرمودا باترا روانشناس هندی می‌گوید بزرگ‌ترین آتش‌های جهان را با یک فنجان آب می‌توان خاموش کرد. کافیست زمان را در یابید. یعنی به موقع اینکار انجام گیرد. زمانی که جرقه‌ای زده شد و آتش به تازگی در حال خود نمایی است همان موقع با یک فنجان آب آتش خاموش می‌شود. آسیب‌ها و گناهان را نیز در همان آغاز باید مهار کرد. بی مبالاتی و اهمال دامنه آنرا به سراسر زندگی گسترش داده و خاموش کردن آن کار بسیار دشوار و گاهی ناممکن خواهد بود .

همه ما خواهان سلامت و سعادت و نیکبختی در دنیا و قرار گرفتن در قرب الهی و محشور شدن با اولیاء خدا در آخرت هستیم. اما در بستر حرکت و تلاش در جهت رسیدن به اهداف متعالی فوق بعضاً در گرداب گناه و آلودگی گرفتار می‌شویم. می‌لغزیم، می‌لنگیم، می‌مانیم.
 
فرصت سوزی می‌کنیم. هر بار تصمیم بر عدم تکرار گناه و لغزش می‌گیریم. توبه می‌کنیم. اما .....
 
                                         بقیه در ادامه مطلب........

ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 8:51 ] [ مجيد نصيري ]

Interview with god

گفتگو با خدا

 

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 

 

So you would like to Interview me? “God asked”

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

 

If you have the time “I said”

گفتم : اگر وقت داشته باشید 

 

God smiled

خدا لبخند زد

 

My time is eternity

وقت من ابدی است 

 

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

 

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

 

Go answered …

خدا پاسخ داد …

 

That they get bored with childhood

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 

 

They rush to grow up and then long to be children again

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  

 

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

 

And then lose their money to restore their health

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 

 

By thinking anxiously about the future That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 

 

They forget the present

زمان حال فراموش شان می شود 

 

Such that they live in neither the present nor the future

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال 

 

That they live as if they will never die

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد 

 

And die as if they had never lived

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 

 

God’s hand took mine and we were silent for a while

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم 

 

And then I asked …

بعد پرسیدم …

 

As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

 

God replied with a smile

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد 

 

To learn they cannot make anyone love them

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد 

 

What they can do is let themselves be loved

اما می توان محبوب دیگران شد 

 

learn that it is not good to compare themselves to others

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند 

 

To learn that a rich person is not one who has the most

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد 

 

But is one who needs the least

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

 

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم 

 

And it takes many years to heal them

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد 

 

To learn to forgive by practicing forgiveness

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن  

 

To learn that there are persons who love them dearly

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند  

 

But simply do not know how to express or show their feelings

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند 

 

To learn that two people can look at the same thing and see it differently

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 

 

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند  

 

They must forgive themselves

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند 

 

And to learn that I am here

و یاد بگیرن که من اینجا هستم 

 

Always

همیشه

 

*

*

*

خلاقترین هنرمند: "خدا"

 

Ice Crystals

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 14:11 ] [ مجيد نصيري ]

امان ز لحظه ی غفلت که شاهدم هستی !

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.  

آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید . با موهای جوگندمی ، ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان " فاقد نشانه های مذهبی!" القصه… ،

هنگام توزین شیرینی ها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب !

اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم .

آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد ، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد . یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها(NET WEIGHT)  را به دست آورد . سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کردو خطاب به من گفت: "۸۰۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه  ۲۵۰تومان پول جعبه می شودبه عبارت ۸۲۵۰ تومان "

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان ، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید درذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول ! رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم : " چرا این کار را کردید؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید ، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت : " اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…" و بعد اضافه کرد : " وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی! " پرسیدم : " یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…." حرفم را قطع می کند : "چرا ! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…" و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه : " امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی! "

چیزی درونم گر می گیرد . ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا ! حالم از خودم بهم می خورد. هزاربار تصمیم گرفته ام آدمها را از روی ظاهرشان طبقه بندی نکنم. به قول دوستم  Lableنزنم روی آدمها. ولی باز روز از نو و روزی از نو. راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری ، کم فروشی تحصیلی ، گاهی حتی کم فروشی عاطفی !!!!! کم فروشی مذهبی ، کم فروشی انسانی…
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 15:23 ] [ مجيد نصيري ]
 

امان ز لحظه ی غفلت که شاهدم هستی !

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.  

آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید . با موهای جوگندمی ، ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان " فاقد نشانه های مذهبی!" القصه… ،

هنگام توزین شیرینی ها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب !

اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم .

آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد ، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد . یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها(NET WEIGHT)  را به دست آورد . سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کردو خطاب به من گفت: "۸۰۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه  ۲۵۰تومان پول جعبه می شودبه عبارت ۸۲۵۰ تومان "

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان ، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید درذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول ! رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم : " چرا این کار را کردید؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید ، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت : " اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…" و بعد اضافه کرد : " وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی! " پرسیدم : " یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…." حرفم را قطع می کند : "چرا ! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…" و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه : " امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی! "

چیزی درونم گر می گیرد . ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا ! حالم از خودم بهم می خورد. هزاربار تصمیم گرفته ام آدمها را از روی ظاهرشان طبقه بندی نکنم. به قول دوستم  Lableنزنم روی آدمها. ولی باز روز از نو و روزی از نو. راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری ، کم فروشی تحصیلی ، گاهی حتی کم فروشی عاطفی !!!!! کم فروشی مذهبی ، کم فروشی انسانی…

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 16:11 ] [ مجيد نصيري ]

یک به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

دو با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند .

سه همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همانقدر که می خواهید نخوابید .

چهار وقتی می گویید "دوستت دارم" منظورتان همین باشد .

پنج وقتی می گویید "متاسفم" به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

شش قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .

هفت به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

هشت هیچوقت به رؤیاهای کسی نخندید . مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند .

نه عمیقاً و بااحساس عشق بورزید . ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

ده در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

یازده مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

دوازده آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

سیزده وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید ، لبخندی بزنید و بگویید "چرا می خواهی این را بدانی؟"

چهارده به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیتهای بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

پانزده وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید "عافیت باشد "

شانزده وقتی چیزی را از دست می دهید ، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

هفده این سه نکته را به یاد داشته باشید : احترام به خود ، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن

هجده اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .

نوزده وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید ، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

بیست وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید ، کسی که تلفن کرده آن را درصدای شما می شنود .

بیست و یک زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .




[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 18:24 ] [ مجيد نصيري ]
سلام دوستان

چند وقتي هست كه يه چيزهايي برام سوال شده    چند روز پيش يكي از دوستام كه تا حدودي ميشناسمش و تلاش كردم كه راهشو پيدا كنه حرفايي زد كه موندم بهش چي بگم

ميگفت : چرا حضرته علي (ع) وقتي حضرته زهرا سلام الله و تو كوچه بي حرمتي بهش كردند هيچي نگفت؟  مگه علي نگفته بود كه از حق بايد دفاع كني؟  مگه ناموسش براش مهم نبود؟

وقتي بهش گفتم به خاطره جلوگيري از تفرقه مسلمونا بوده ، كلي براش حرف زدم و لي شستشو مغزي كه روش انجام داده بودن خيلي دقيق و بي عيب و نقص بود

بعد از صحبت هاي بسيار باهاش فهميدم همه اين حرفارو از يكي از شبكه هاي ماهواره كه چند تا به ظاهر مسلمون (سني) نشستند و با قرآن دارن جوابه آدمهارو ميدن  ، شنيده .

حتي ديگه نمازم نميخونه ، من كلي باهاش كار كرده بودم اومده بود تو راه ولي ........

حالا حرفه من با شما اينه :

چرا اين اتفاقا داره براي ما ميفته؟  بيشترين علتش چيه؟

 ماهواره ؟   بي خدايي؟  نبودنه آگاهي؟  لقمه حلال؟  خانواده؟ دوست؟  و......  چي؟

ما بايد چيكار كنيم؟ منظورم من و شماس ، كاري به دولت (محترم) ندارم كه چه كارايي بايد ميكرد ولي متاسفانه انجام نداد

من اول ميگفتم كه   (در خانه اگر  كَس است يك حرف بس است)  يعني يه بار دو بار به طرف بگو يا قبول ميكنه يا نميكنه .  ولي الان اوضاع داره عوض ميشه ، داريم دچاره يه روشنفكري جديد ميشيم كه ائمه توي اين جريان در حاله فراموشي هستن ،  توسل ديگه نقشي نداره ، حجاب زن و مرد كمرنگ و كمرنگ تر شده ، دروغ و غيبت كه ضد ارزش هستند  ارزش شدن ، نماز خوندن تبديل به عادت شده ، من كاري به سياست و نظام ندارم   منظورم من و شماست كه بايد چيكار كنيم؟

به خدا قسم كوتاهي ما توي اين مورد به خانواده خودمونم در آينده ، مستقيم يا غير مستقيم وارد ميشه.

ميدونم بعضيا ميگن آقا امام زمان بايد ظهور كنه تا درست بشه

تو كتابه چرا ايران عقب ماند و غرب پيشرفت كرد نوشته دكتر علمداري  به روشني دلايل پيشرفته چين و ژاپن و كره جنوبي بيان شده   و خلاصه كتاب ميگه خوده مردم بودن كه باعثه اين جريان شدن  دقت كنيد خوده مردم  يعني من وشما  بياين دست به دست هم بديم با راه حل هاي جديد و به روز  بتونيم جلوي انحرافه خودمون و اطرافيانمون رو بگيريم

اگه شما راهي رو سراغ داشتيد بگيد منتظرم

      

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 12:8 ] [ مجيد نصيري ]

 

 

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید، مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!
او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست                آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند.پس ما باید انجامش دهیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود!

 

 

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 11:56 ] [ مجيد نصيري ]

چندروزپیش ،خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سرخانه ی بچه ها رابه اتاق کارم دعوت کردم . قراربودبا او تسویه حساب کنم . گفتم:

-    بفرمایید بنشینیدیولیا واسیلی یونا! بیایید حساب وکتابمان راروشن کنیم لابدبه پول هم احتیاج داریداما مشاءالله آنقدراهل تعارف هستیدکه به روی مبارکتان نمی آورید . خب قرارمان با شما ماهی 30 روبل

-         نخیر 40 روبل!

-    نه ، قرارمان 30 روبل بودمن یادداشت کرده ام به مربی های بچه ها همیشه 30 روبل می دادم . خب دوماه کارکرده اید

-         دوماه وپنج روز

-    درست دوماه من یادداشت کرده ام . بنابراین جمع طلب شما می شود60 روبل کسرمی شود9 روزبابت تعطیلات یکشنبه که روزهای یکشنبه با کولیا کارنمی کردید. جز استراحت وگردش که کاری نداشتیدوسه روزتعطیلات عید.

چهره یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد،به والان پیراهن خوددست بردوچندین بارتکانش داداما لام تا کام نگفت!

-    بله ، 3روز هم تعطیلات عیدبه عبارتی کسر میشود12 روز4 روزهم که کولیا ناخوش وبستری بودکه دراین چهارروزفقط با واریا کارکردید3 روز هم گرفتاردرددندان بودید که باکسب اجازه از زنم ، نصف روزیعنی بعدازظهرها با بچه ها کار می کردید 12 و 7 می شود19 روز 60 منهای 19، باقی می ماند 41 روز، درست است؟

چشم چپ یولیا سرخ ومرطوب شد. چانه اش لرزید، با حالت عصبی سرفه ای کردوآب بینی اش رابالاکشید. اما لام تا کام نگفت!

-    درضمن شب سال نو، یک فنجان چایخوری با نعلبکی اش ازدستتان افتادو خردشد پس کسر می شود 2 روبل دیگربابت فنجان البته فنجانمان بیش ازاینها می ارزید- یادگارخانوادگی بود- اما بگذریم! بقول معروف : آب که ازسرگذشت چه یک نی ، چه صدنی . گذشته ازاینها روزی به علت عدم مراقبت شما کولیا ازدرخت بالارفت و کتش پاره شداینهم 10 روبل دیگر. وبازبه علت بی توجهی شما کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید، شما باید مراقب همه چیز باشید، بابت همین چیزهاست که حقوق می گیرید. بگذریم کسر می شود5 روبل دیگر. دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم.

-         به نجوا گفت: من که ازشما پولی نگرفته ام!

-         من که بیخودی اینجا یادداشت نمی کنم!

-         بسیارخب باشد.

-         41 منهای 27 باقی می ماند14

این بار هردوچشم یولیا از اشک پرشد. قطره های درشت عرق، بینی دراز وخوش ترکیبش راپوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که می لرزیدگفت :

-         من فقط یک دفعه –آنهم ازخانمتان- پول گرفتم فقط همین . پول دیگری نگرفته ام

-    راست می گویید؟می بینید،این یکی رایادداشت نکرده بودم پس 14 منهای 3        می شود11. بفرمایید اینهم 11 روبل طلبتان!

اسکناسها را گرفت ، آنها را باانگشتهای لرزانش درجیب پیراهن گذاشت وزیرلب گفت:

-         مرسی

ازجایم جهیدم وهمانجا ، دراتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسروجودم ازخشم وغضب پرشده بود. پرسیدم :

-         «مرسی» بابت چه؟ !!

-         بابت پول

-         آخرمن که سرتان کلاه گذاشتم ! لعنت برشیطان،غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده ام! «مرسی» چرا؟!!

-         پیش ازاین هرجا کارکردم همین را هم از من مضایقه می کردند.

-    مضایقه می کردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید، تا حالا با شما شوخی می کردم، قصدداشتم درس تلخی به شما بدهم 80 روبل طلبتان را می دهم همه اش توی آن پاکتی است که ملاحظه اش میکنید! اما حیف آدم نیست که اینقدربی دست وپاباشد؟چرااعتراض نمی کنید؟چرا سکوت می کنید؟دردنیای ما چطور ممکن است انسان، تلخ زبانی بلدنباشد؟ چطورممکن است اینقدر بی عرضه باشد؟!

به تلخی لبخندزد. درچهره اش خواندم:«آره ممکن است!»

بخاطر درس تلخی که به او داده بودم ازاوپوزش خواستم وبه رغم حیرت فراوانش 80 روبل طلبش راپرداختم. باحجب وکمروئی ، تشکرکردوازدربیرون رفت به پشت سراونگریستم وباخودفکرکردم : «دردنیای ما،قوی بودن وزورگفتن ، چه سهل وساده است!»

برگرفته ازکتاب  «بی عرضه» نوشته آنتوان چخوف

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 18:32 ] [ مجيد نصيري ]
به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
"دیروز"گذشته است؛
و
"آینده"ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه
"حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ...
[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 14:3 ] [ مجيد نصيري ]

مايكل شوماخر چندين سال متوالي در مسابقات رالي در دنيا اول شد. وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:تنها رمز موفقيت من اين است كه زماني كه ديگران ترمز مي گيرند، من گاز مي دهم...

 (مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

 (تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند) 

 (خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

 (کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردند)

(صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند)

(گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند)

 (لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند)

(پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردند)

 

تقدیم به داداشه خوبم پژمان بهجتی


[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 12:49 ] [ مجيد نصيري ]

عید بر همه مبارک

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 19:17 ] [ مجيد نصيري ]
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.


بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.


داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!


دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد
[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 9:5 ] [ مجيد نصيري ]

قصد داریم واقعیت‌های مربوط به تجربیات شما از نیمه گمشده زندگیتان را در اختیارتان قرار دهیم. امیدواریم پس از خواندن از مطلب، بفهمید که نیمه گمشده واقعاً یعنی چه و بتوانید از این اطلاعات برای یافتن شادی و خوشبختی در روابطتان استفاده کنید.  

 

واقعیت 1:

برخلاف آنچه از کودکی به شما قبولانده‌اند، شما بیش از یک نیمه گمشده دارید.

واقعیت 2:

شما برای شاد بودن به نیمه گمشده‌تان نیاز ندارید.

واقعیت 3:

قبل از اینکه اجازه دهید کسی دوستتان بدارد، باید اول یاد بگیرید که چطور موجبات شادی خودتان را فراهم کنید.

واقعیت 4:

نیمه گمشده برای رسیدن به تعادل وارد زندگی ما می‌شوند.

واقعیت 5:

نیمه گمشده برای کمک به ما برای پیدا کردن خودِ درونیمان وارد زندگی ما می‌شوند.

واقعیت 6:

نیمه گمشده بین جنسیت‌ها، ملیت‌ها، مذاهب یا دیدگاه‌های سیاسی مختلف تبعیضی قائل نیستند.

واقعیت 7:

نیمه گمشده شما ممکن است همانی باشد که درست کنار گوشتان خوابیده است.

واقعیت 8:

دلیلش این است که عشق به شکل‌ها و اندازه‌های مختلف می‌آید.

واقعیت 9:

ارتباط شما با نیمه گمشده‌تان به خصوصیات ظاهری متکی نیست.  مهم نیست که چه ظاهری داشته باشند، مهم درون آنهاست که پیوند شما را مستحکم می‌کند.

واقعیت 10:

ظاهر انسان‌ها فقط یک پوسته است و نیمه گمشده شما درون این پوسته خوابیده است. وضعیت ظاهری شما DNA شماست؛ همان چیزی که پدر و مادرتان موقع تولد به شما بخشیده‌اند. اما هیچ ارتباطی با خودِ روحانی و معنوی شما ندارد. و با کمک این خود است که نیمه گمشده‌تان را می‌یابید.

واقعیت 11:

وقتی برای اولین بار نیمه گمشده‌مان را می‌بینیم، جاذبه‌ای فوری به او حس خواهید کرد.

واقعیت 12:

این یک جاذبه روحانی است که دو روح را به هم متصل می‌کند.

واقعیت 13:

با روی آوردن به خودی درونیتان، فوراً نیمه گمشده‌تان را تشخیص خواهید داد.

واقعیت 14:

نیمه گمشده به دلایل مشخص وارد زندگی ما می‌شود.

واقعیت 15:

نیمه گمشده برای تحسین ما وارد زندگیمان می‌شود.

واقعیت 16:

نیمه گمشده برای کامل کردن ما وارد زندگیمان می‌شود.

واقعیت 17:

نیمه‌ گمشده انواع مختلف دارد و آنها را می‌توان به سه دسته اصلی تقسیم کرد.

واقعیت 18:

این سه دسته‌بندی از این قرارند: کارما، همراه و دوقلو.

واقعیت 19:

حتی ممکن است یک گروه چهارمی هم باشد که شریک گروهی نامیده می‌شود.

واقعیت 20:

نیمه گمشده کارما به زندگی شما می‌آید تا کمکتان کند مشکلی را حل کنید یا شما به او کمک کنید مشکلی را حل کند.

واقعیت 21:

نیمه گمشده کارما ممکن است همکار، یکدوست نزدیک یا یکی ازاعضای خانواده شما باشد.

واقعیت 22:

نیمه گمشده کارما ممکن است حتی حیوان خانگی شما باشد که ارتباطی روحانی با او برقرار کرده‌اید.

واقعیت 23:

نیمه گمشده کارما یکی از متداولترین نوع روابط است و ممکن است در طول زندگی چندین مورد از آن را داشته باشید.

واقعیت 24:

بین دو شریک کارما معمولاً هیچ رابطه جنسی وجود ندارد.

واقعیت 25:

نیمه گمشده همراه کسی است که برای صمیمیت و بچه‌دار شدن به زندگی شما پا می‌گذارد.

واقعیت 26:

این نیمه گمشده کسی است که نهایتاً یا با او ازدواج می‌کنید و یا تا پایان عمر یک رابطه معنوی با او دارید.

واقعیت 27:

اما نیمه گمشده همراه قرار نیست که تا پایان عمر کنار شما باشد و احتمال طلاق وجود دارد.

واقعیت 28:

نیمه گمشده همراه به دلیلی وارد زندگی شما شده است و یکی از این دلایل رشد فردی شماست.

واقعیت 29:

برخلاف نیمه گمشده کارما و دوقلو، رابطه نیمه همراه مستلزم تلاش بیشتر از هر دو جانب است تا رابطه‌ای سالم و دوست‌داشتنی ایجاد شود.

واقعیت 30:

حتی اگر شما و نیمه همراهتان از هم جدا شوید، او هیچوقت به طور کامل از زندگی شما بیرون نخواهد رفت.

واقعیت 31:

سومین گروه نیمه دوقلو است که بیشترین هواخواه را دارد.

واقعیت 32:

نیمه دوقلو هم به دلیلی مشخص وارد زندگی شما می‌شود.

واقعیت 33:

شما نیمه دوقلویتان را طوری تشخیص می‌دهید که انگار او را همه عمر می‌شناخته‌اید.

واقعیت 34:

نیمه دوقلو همتای الهی شماست.

واقعیت 35:

روح همتای دوقلو منعکس‌کننده روح شماست، آن را شناخته و با آن پیوند می‌خورد.

واقعیت 36:

هیچکس نمی‌تواند شما را از همراه دوقلویتان جدا کند.

واقعیت 37:

اما اگر زمان مناسب نباشد، ممکن است همراه دوقلویتان شما را ترک کند و بعدها در یک زمان دیگر برگردد. اما این پیوند هیچوقت شکسته نمی‌شود.

واقعیت 38:

مهمترین و متداولترین عامل پیوند نخوردن با نیمه دوقلو در یک زمان این واقعیت است که هر دو طرف یا یکی از آنها در یک رابطه متعهد هستند.

واقعیت 39:

اما اگر زمان مناسب باشد و هر دو طرف قوی باشند، رابطه با نیمه دوقلو شکل خواهد گرفت.

واقعیت 40:

مهم نیست که کدام دسته از این نیمه‌های گمشده وارد زندگی شما می‌شوند، مسئله مهم این است که هرکدام از آنها به دلیلی می‌آیند و هیچیک مهمتر از دیگری نیست زیرا همه آنها باعث می‌شوند بتوانیم خودِ والاترمان را پیدا کنیم.

واقعیت 41:

مهم نیست که چه نوع نیمه گمشده‌ای وارد زندگی شما شود، همه آنها به دلیلی در زندگیتان هستند و معمولاً مهمتر از بقیه هستند زیرا کمکمان می‌کنند به خودِ والاترمان برسیم.

واقعیت 42:

همه ما در زندگی ماموریتی داریم و این به خودمان بستگی دارد که آن ماموریت را پیدا کنیم. نیمه گمشده ما می‌تواند برای رسیدن به آن کمکمان کند.

واقعیت 43:

بعضی‌اوقات نیمه گمشده ما به این دلیل وارد زندگیمان می‌شوند که مشکلی را باید حل کنیم.

واقعیت 44:

اما برای اینکه بتوانیم نیمه گمشده‌مان را پیدا کنیم، باید از درون کامل باشیم. به این معنی نیست که ما نیاز یا مشکلی نداریم. معنی آن این است که می‌دانیم از زندگی چه می‌خواهیم و برای رسیدن به آن هدف تلاش می‌کنیم. نیمه گمشده‌مان ما را در این راه همراهی می‌کند.

واقعیت 45:

نیمه گمشده کسی است که کمکتان می‌کند از نظر معنوی و روحانی رشد کنید تا بتوانید در زندگی به تعادل برسید.

واقعیت 46:

می‌دانید که به این دلیل با نیمه گمشده‌تان ملاقات کرده‌اید که در سطحی کاملاً متفاوت با کسانی که قبلاً دیده‌اید با او ارتباط برقرار کرده‌اید.

واقعیت 47:

نمی‌توانید پیوند با نیمه گمشده‌تان را به اجبار ایجاد کنید. این پیوند یا خودبه‌خود ایجاد می‌شود یا نمی‌شود.

واقعیت 48:

اگر بخواهید به اجبار اینکار را بکنید، راه معنوی شما به سمت یافتن خودِ درونیتان برهم می‌خورد و ظاهر رابطه با مشکلاتی روبه‌رو خواهد شد.

واقعیت 49:

اگر از یافتن نیمه گمشده‌تان دلسرد و ناامید شده‌ باشید، هیچوقت این اتفاق نخواهد افتاد.

واقعیت 50:

اگر برای برآوردن نیازهایتان به دنبال نیمه گمشده‌تان هستید، این اتفاق نمی‌افتد.

واقعیت 51:

یک نفر خاص نیست که نیمه گمشده شما باشد. شما نیمه‌های گمشده مختلفی دارید و هرکدام برای وارد شدن به زندگی شما دلیل خاصی دارند.

واقعیت 52:

حتی می‌توانید در اینترنت هم با نیمه گمشده‌تان آشنا شوید. اما درمورد این رویکرد کمی مراقب باشید.

واقعیت 53:

دلیل آن؟ تنها راه درست برای تشخیص نیمه گمشده‌تان از طریق آشنایی و شناخت است.

واقعیت 54:

نیمه گمشده‌تان شما را در پروژه‌ها و مسئولیت‌های مختلفی که در آن شرکت دارید ترغیب می‌کند.

واقعیت 55:

نیمه گمشده‌تان شما را همانگونه که هستید می‌پذیرد.

واقعیت 56:

نیمه گمشده‌تان در مواقع ناراحتی از شما مراقبت می‌کند و وقتی موفق می‌شوید تحسینتان می‌کند.

واقعیت 57:

نیمه گمشده شما بهترین دوستتان است.

واقعیت 58:

شما با نیمه گمشده‌تان مکالماتی خواهید داشت که شب تا صبح طول خواهد کشید. هر دو شما به حرف‌هایی که طرف‌مقابل می‌زند گوش می‌دهید و انتقاد نمی‌کنید.

واقعیت 59:

در رابطه‌ با نیمه گمشده‌تان باید کارهای مثبت داشته باشید تا رابطه‌تان موفق شود.

واقعیت 60:

اگر خودتان را در شر کارهای بد خلاص نکنید، رابطه‌تان موفق نخواهد بود.

واقعیت 61:

باید به همدیگر احترام بگذارید.

واقعیت 62:

اعتماد یکی از مهمترین خصوصیات رابطه و پیون

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 9:3 ] [ مجيد نصيري ]
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند  .  خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و دورهم جمع شدند  که گرمتر شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند. 
ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی می کرد. مخصوصا  وقتی که نزدیکتر بودند .  بخاطر همین مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند و بهمین دلیل از سرما یخ زده و می مردند. 
  ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین  بر کنده شود. و این چنین آموختند که باز گردند و گرد هم آیند و با زخم های کوچکی که همزیستی با دوست بوجود می آورد زندگی کنند 
  آموختند که گرمای وجود دوست مهم تراست  و این چنین توانستند زنده بمانند
  بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص گردهم آیند.
بلکه  آن است هر فرد بیاموزد با معایب دوست کنارآید
[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 16:12 ] [ مجيد نصيري ]
ارسال به دوست
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!
[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 14:53 ] [ مجيد نصيري ]
روز هفتم آبان ماه ، بیست و نهم اکتبر ، روز جهانی کورش بزرگ نامیده شده است .

در قرآن مجید، آيه هاي 83 تا 99 سوره كهف، از کوروش بزرگ با نام ذوالقرنین به عنوان فردی یکتاپرست، صالح، دادگر و انسان دوست و به عنوان یکی از بندگان شایسته و برگزیده خداوند به نیکی یاد می کند.

این در حالی است که نام بنیانگذار نخستین و بزرگترین امپراتوری دنیا، نه تنها در قرآن مجید بلکه حتی در کتاب های عهد عتیق (از جمله تورات) نیز به عنوان یک انسان برگزیده و بلند مرتبه ثبت و ضبط شده است.

اما متأسفانه، دشمنان فرهنگ و تمدن ایرانی به هر راهی متوسل می شوند تا یا پیشینه تمدنی ایرانیان را نفی کنند، یا دستاوردهای فرهنگی تاریخی، فرهنگ کهن ایرانی و میراث کهن همه ایرانیان از آذری و کرد گرفته تا بلوچ و تاجیک را به یک دسته قومی خاص نسبت دهند!

روش و منش کوروش بزرگ نه تنها برای همه ما به عنوان ایرانیانی از نسل اویم به راستی آموزنده و افتخار آمیز است بلکه درسهای مدیریتی بسیار در میان روشی که موجب شد در آن روزگار ایران بزرگترین امپراتوری دنیا و ابر قدرت بی رقیب آن روزگار شود دارد

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 12:23 ] [ مجيد نصيري ]

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر ۴ ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .
و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :

( !دوستت دارم پدر )

روز بعد مرد خودکشی کرد .

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

یادمان باشد چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 14:25 ] [ مجيد نصيري ]
فقط یه ایرانی میتونه هر چیزی که میوفته رو زمین با یک فوت ضد عفونی کنه!
 
- فقط یه ایرانی میتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند؟!
- فقط یه ایرانی میتونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!
- فقط یه ایرانی میتونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس بزنه ولی بعد وقتی مهمونی
تموم میشه همینطوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل اشغال!!!
- فقط یه ایرانی میتونه با وجود این همه نداری و بیکاری و تورم, وقتی مهمون واسش میاد سعی کنه بهترین پذیرایی کنه و بهترین غذا رو بزاره واسه مهمونش تا یه وقت جلوش شرمنده نشه.
- فقط یه ایرانی میتونه ساعت مچی ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگی ساعت چنده؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه!
- فقط یه ایرانی میتونه طوری از بهشت و جهنم و حیات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور لیدره و هفته ای دوبار میره!
- فقطیه ایرانی میتونه یکی رو که هیچ دخلی به فوتبال نداره از رییسی ستاد سوخت بذاره مدیرعامل یه باشگاه ورزشی!
- فقط یه ایرانی میتونه اسم فیلما رو با شخصیت اصلیش صدا کنه!
- فقط یهایرانی میتونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه!!!
- فقط یه ایرانی میتونه شبا که واسه دستشویی رفتن بیدار میشه سر راه در یخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در ببنده و بره بخوابه!
- فقطیه ایرانی میتونه ماشین کولر دار ســوار بشــه ولی خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!
- فقط یه ایرانی میتونه با پاکت های خالی ساندیس واسه خودش ساک دستی درست کنه!
- فقط یه ایرانی میتونه 10 ساعت تمام از تاریخ و مردم و آب و هوای کشورش تعریف کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟!
- فقط یه ایرانی می تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری!
- فقط یه منشی ایرانی میتونه خودشو از دکتر بیشتر بگیره!
- فقط یه ایرانی میتونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننده ها فحـــش بده!
- فقط یه ایرانی میتونه از حق اجتماعی خودش فقط در صف نونوایی و تاکسی دفاع کنه
[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 13:31 ] [ مجيد نصيري ]
خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند: ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد.
 
یکی از آنها گفت: نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود. خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت: خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود. آموخته های من برآیند تلاشهای انسانهای والا مقامی همچون اوست.
حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.
ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید:
“شایستگان بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.”
شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچگاه نمی توانست گامهای بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد.
ارد بزرگ:
  • شایستگان، آنانی هستند که آفریننده و منجی اند.
  • بخشیدن تخت و اورنگ به خویشاوندان، از زبونی است.
  • شایستگان بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.
  • شایستگان با گذشت هستند و بخشنده.
  • شایستگان چهره ای گشاده دارند، نگاهی مهربان، دستی نوازشگر و نوایی پندآموز.
  • شایستگان بردبارند و امیدوار
[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 13:27 ] [ مجيد نصيري ]

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .
کوروش کبیر
.
.
.
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . .
.
.
.
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . . .
.
.
.
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . . .
.
.
.
وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها
بلکه مو خاکستری ها هستند!
چارلی چاپلین
.
.
.
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که ” ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود . . .
.
.
.
دنیای بیرحمیست
چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم
چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان . . .
.
.
.
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن
صداقت با دروغگو
و مهربانی با سنگدل . . .

.
.
.
رابطه ای رو که مرده ، هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر
دیگه مرده . . .
.
.
.
مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن
عيسي مسيح
.
.
.
اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست
و اگر حق با شما نیست ، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید . . .
.
.
.
ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها
اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم
( ریچارد نیکسون )
.
.
.
فریب مشابهت روز و شب‌ها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمی‌شود . . .
.
.
.
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست . . .
.
.
.
اگه یه روز حس کردی تویه یه زمان عاشق دونفری دومی انتخاب کن
چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی !!
.
.
.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان . . .
.
.
.
برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است . . .
.
.
گاه در زندگی ، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد . . .
.
.
.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟”
.
.
.
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی . . .
.
.
.
هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است
.
.
.
برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی دراسمان ویکی در قلب . . .
.
.
.
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 10:55 ] [ مجيد نصيري ]
می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
 
 
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...
 
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!
[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 10:2 ] [ مجيد نصيري ]
درباره وبلاگ

مجيد نصيري

.
ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم / مامور برای خدمت زهرائیم
روزی که تمام خلق حیران هستند / ما منتظر شفاعت زهرائیم
امکانات وب